ابلیس

part 147
_ اگه به خودت فکر نمیکنی...به اون بچه فکر کن...اگه آسیب ببینه؟
+ آسیبی نمیبینه...
بدنش رو به بدن دازای چسبوند و اومی کشید که دازای چشماشو بست و گفت
_ از کی تاحالا انقدر بی شرم شدی؟...چویای خجالتی من کو؟
چویا اخم کرد و رو پایین تنه اش نشست که دازای نفسشو تخلیه کرد
_ بگیر...
کشیدش و روی تخت انداختو از پشت محکم جوری که نتونه حرکت کنه بغلش کرد و ادامه داد
_ بخواب!
+ من خوابم نمیاد...نکنه میخوای وقتی من خوابیدم بری...
دستشو جلوی دهن چویا گذاشت و با جدیت و کمی عصبانیت جوری که چویا از حرفش پشیمون شد گفت
_ مراقب حرف زدنت باش.
چویا زبونش رو روی دستش کشید که دازای نفس کلافه ای کشید
_ چی میخوای؟
چویا رو برگردوند و بهش نگاه کرد
+ تورو
_ من به تو رحم نمیکنم...به بچمون دارم رحم میکنم
+ تو داری اذیتم میکنی وگرنه مگه میشه رئیس مافیا راه حل پیدا نکنه
_ این چه ربطی به کارم داره؟
+ این که آسون تره
_ هر کاریم کنم بازم به اون بچه آسیب میزنه
+ از کی تاحالا دکتر شدی؟
_ خیلی زبون داری
چویا نیشخند زد و تا خواست حرفی بزنه دازای دستشو روی دهنش گذاشت
_ فهمیدم...نمیخواد به زبون بیاری...میرم رو کاناپه میخوابم!
+ عوضی!
دازای بلند شد و سمت کاناپه رفت و روش دراز کشید و به چویا نگاه کرد که تو خودش جمع شده بود و مشخص بود قهر کرده.
................................................
سر میز صبحانه نشسته بود و دازای در حالت عادی خودش بود اما چویا اخمی بین ابرو هاش نشسته بود.
لوکا نگاهی بهشون انداخت و سمت دازای خم شد که دازای دستشو رو صورت لوکا گذاشت و عقب هولش داد با اخم گفت
_ به تو هیچ ربطی نداره
" به من نگی به کی میخوای بگی؟ "
_ مگه حتما باید به کسی بگم؟
" هی دازای تا کی میخوای به لجبازیت با من ادامه بدی؟ "
چویا از سر میز بلند شد و سبد توت ها رو برداشت و سمت اتاق رفت که دازای آهی کشید
_ قراره این وضع تا کی ادامه داشته باشه؟
" تو که نمیگی چیشده "
_ خفه شو همین که زنده کنارم نشستی باید خداتو شکر کنی
" بد اخلاق "
دازای رو به لوکا کرد و گفت
_ میگم...این رفتارا بخاطر حاملگیشه؟
" شاید...بهتره با دکترش حرف بزنی "
_ یه بچه انقدر دردسر داره؟
سرشو روی میز گذاشت و چشماشو از ناچاری بست.
....................................
" طبیعیه "
_ خطری نداره؟
" نه تا سه ماه اول طبیعیه...بعد اون باید مراعات کنید "
_ این رفتارا هم طبیعیه؟
" کسایی که باردار میشن به دو دسته تقسیم میشن...اولی اینکه از همسرشون فاصله می‌گیرن و هر لمسشون براشون حالت تهوع باره اما یه عده برعکسن...چویا سان هم همینطوره ایشون توی این دوره بیشتر به شما احتیاج داره و نسبت به قبل بیشتر تقاضای متوجه و لمس شما رو میکنه "
دازای هومی کشید و تشکری کرد و از معطب خارج شد و به سمت کلبه رفت...وارد شد و چویا رو یه گوشه دید که داشت تلوزیون تماشا میکرد.
_ لوکا و اون زن نیستن؟
+ نه...رفتن!
دازای کنارش نشست که چویا نگاهش کرد و فورا دوباره نگاهشو به تلویزیون داد
_ هنوز قهری؟
+ اوم...
دازای کتش رو کنار انداخت و کراواتش رو در آورد و تکیه داد
_ چی نگاه میکنی؟
+ فیلم
دازای دستشو دور کمرش برد و سمت خودش کشید که چویا خواست فرار کنه اما دازای سفت گرفتش
_ از کی داری فرار میکنی؟
+ ولم کن
با حس نفس های گرمش رو گردنش تلاش برای فرارش رو کنار گذاشت و با برخورد لب های دازای به گردنش نفس عمیقی کشید
+ ولم کن
_ دیشب یه نفر اصرار داشت بهش دست بزنم
+ من که یادم نمیاد
چویا رو بلند کرد و روی پاش نشوند که خواست بلند شه اما جلوشو گرفت
_ فردا برمیگردیم عمارت
+ فکر میکردم قراره تا روز آخر اینجا...
_ قبل رفتن یه نفر میاد اینجا...و من رسما میشم همسرت
چویا گوشه لبش رو گاز گرفت و نگاهشو دزدید
+ یعنی...قراره ازدواج کنیم؟
_ اوهوم...ببینم تو نمیخوای شوهرتو ببخشی؟
چویا لبخندی زد و به دازای نگاه کردو گفت
+ هر وقت شوهرم شدی میبخشمت
_ این عادلانه نیست...دیشب میدونی با چه عذابی خوابیدم؟
+ ولی الان نمیخوام...بچم آسیب میبینه
خواست بلند شه که دازای دست دور کمرش رو تنگ کرد و با یه بوسه سوپرایزش کرد.
( ادامه در کامنت... )
_______________________________________________________
ادامه دارد...
( عکس دومی ائوییه )
دیدگاه ها (۵۵)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

part 145رو تخت خوابیده بود و چویا آروم موهاشو نوازش می‌کرد.ن...

آینه جادویی

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط